پرواز در هوای خيال تو ديدنی ست

 

حرفی بزن که موج صدايت شنيدنی ست

 

شعر زلال جوشش احساس های من

 

از موج دلنشين کلام تو چيدنی ست

 

يک قطره عشق کنج دلم را گرفته است

 

اين قطره هم به شوق نگاهت چکيدنی ست

 

خم شد- شکست پشت دل نازکم  ولی

 

بار غمت ـ عزيز تر از جان ـ کشيدنی ست

 

من در فضای خلوت تو خيمه می زنم

 

طعم صدای خلوت پاکت چشيدنی ست

 

تا اوج ، راهی ام  به تماشای من بيا

 

با بالهای عشق تو پرواز ديدنی ست

 

 

 

می روم خسته و افسرده و زار

     سوی منزلگه ویرانه ی خویش

 

به خدا می برم از شهر شما

     دل شوریده و دیوانه ی خویش

 

 می برم تا که در آن نقطه ی دور

     شستشویش دهم از رنگ گناه

 

 شستشویش دهم از لکه ی عشق

     زین همه خواهش بیجا و تباه

 

می برم تا ز تو دورش سازم

     ز تو ای جلوه ی امید محال

 

 می برم زنده بگورش سازم

     تا از این پس نکند یاد وصال

 

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن

 

غم را دوباره وارد این ماجرا نکن

 

بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن

 

با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن

 

موهات را ببند دلم را تکان نده

 

در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن

 

من در کنار توست اگر چشم وا کنی

 

خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن

 

بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود

 

تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن

 

امشب برای ماندنمان استخاره کن

 

اما به آیه های بدش اعتنا نکن....

 

 

 


 

نوشته شده توسط در دوشنبه چهارم شهریور 1387 ساعت 14:3 موضوع | لینک ثابت